شهید نصرت الله شهابی در سال 1335 در شهرستان بافت و در خانواده ای مذهبی دیده به جهان گشود،دوران طفولیت را در آغوش خانواده و در دامن پر مهر و محبت مادری نیکو سرشت سپری نمود. تحصیلات مدرسه ابتدایی،راهنمایی و دبیرستان خود را در شهربافت با موفقیت هر چه بیشتر به پایان رسانید و پس از آن وارد ارتش شد. با شروع جنگ تحمیلی عراق علیه ایران در جبهه حق علیه باطل حضور یافت وهنوز بیست و پنج روز از دفاع مقدس نگذشته بود که در منطقه عملیاتی خرمشهر به درجه رفیع شهادت نائل آمد و نام خود را به عنوان اولین شهید شهرستان بافت در جنگ تحمیلی عراق علیه ایران ثبت نمود

 

وصیت نامه شهید نصرت الله شهابی

آرزو داشتم اندر شب حجله به سعادت برسم                        قسمت این است در سنگر ملت به شهادت برسم

مادر سلام:

با نگاهی به طبیعت،به امید هایی بی پایان ودیدگانی پر اشک،چون قطراتی از باران که فرشتگان آسمانی از طرف خداوند ارمغان آورده اند یا در بوستان و گلستان ،یا در قصر شعر و ادب یا در کوهسسار های طبیعت یا در صحرای پاییزی که درختان به امید بهار ،دیگر برگها را به زمین فرو می ریزند،می اندیشم اما کلمه ای راککنیدابل ستایش تو باشد نیافتم .لاجرم به عادت دیرینه ام قلبم را می شکافم و قطره خونی به نام سلام تقدیمت می کنم.

مادر،مرا ببخش. مادر مرا ببخش از اینکه کلمه نامه ام خون آلود است،زیرا چیزی را که باعث نوشتن این نامه شده،یک تکه چوب و مقداری از خون جوانان تیر خورده که در روی دشت و بیابان و کوههای سر به فلک کشیده می باشد نوشته شده،مادر ،من زیر سنگ بزرگی هستم که هر لحظه احتمال انفجار آن می رود. مادر هدیه ای ندارم که تقدیمت کنم، جز یک چیز،آن هم دسته ای از کشته شدگان و اجساد جوانان زیبا که چند روز پیش دارای اندامی زیبا چو شمشاد و صورتی نیکو مانند پنجه آفتاب و چشمانی چون دو ستاره صبحگاهی بودند ولی حالا طعمه گرگان و لاشخورها و نوکران امپریالیست شرق و غرب و اخلالگران داخلی و ستون پنجم دشمن بشریت شده اند.مادر،وقتی که گلوله به آنها اصابت می کند مانند بره ای که قصاب کارد بر حلق او بگذارد دست و پا می زنند.  چند لحظه بعد در این سنگر ملت با ایثار و فداکاری جان بر کف در خدمت اسلام ،به رهبری حسین زمان ،امام امت،خمینی بزرگ،کام شهادت را که سعادت الهی است بر کلیه آرزوهای دنیوی ترجیح داده و وظیفه سربازیم را ایفا نموده اما در عین حال به یاد شبهایی می افتم که تا سحرگاهان برایم لالایی می گفتی و با دستهای زیبایت گهواره ام را تکان می دادی و برایم قصه می گفتی،قصه دختر دریا را،اما قصه اینجا قصه مرگ است،قصه جنگ است و خونریزی. جنگ با برادران نا آگاه و زاهدان احمق،بازیچه های دشمن که عراق را در لوای پان عربیست آشکارا پایگاه امپریالیستها نموده و برادر کشی به راه انداخته اند.

من که سربازی کرمانی در سنگر ملتم و در مکتب محمدی پرورش یافته ام،ابوجهل ها را به سان محمد (ص)و علی (ع)می کوبم وبا همرزمان قهرمانم و پاسداران انقلاب اسلامی در اینجا با توپ و تفنگ و آر.پی.جی7 و خمپاره و گلوله های سربی پذیرایی می شویم. مادرر،من با تمام قوای خود می جنگم.گرمی آفتاب تموز باد سرد پاییز،برف و باران زمستان و سنگینی آلات جنگی را در اردوگاه های حسینی متحمل شده ام و اکنون آمادگی دارم تا خود را فدای میهنم کنم.

مادر،من از جبهه جنگ نمی گریزم،زیرا نمی خواهم مایه سرافکندگی تو باشم،گرچه تو از کشته شدن من گریه می کنی،اما برای همیشه سربلند هستی و افتخار می کنی که پسرت فدای میهن شد و خواهی گفت که او شجاعانه جنگید و با افتخار شهید شد.

                            لطفابا دادن نظر خود،ما را راهنمایی کنید

منبع:پایگاه شهدای شهرستان بافت.

وبلاگ محاول 

محاول،مجمع حامیان ولایت

کانال تلگرامی ما:Mahavel313@

کپی برداری بدون ذکر وبلاگ ومنبع جایز نیست!!!



تاريخ : سه شنبه دوازدهم دی ۱۳۹۶ | 7:0 | نویسنده : محاول |