شاه را می کشم

یک شب که در مورد شاه و وضعیت او صحبت می کردیم، نامجوی گفت: «اگر می توانستم، شاه را می کشتم.» به او گفتم: «تو به تنهایی نمی توانی کاری بکنی.» سریع گفت: «اگر تصمیم به این کار بگیرم، کمک می کنی؟» گفتم: «با دست خالی که نمی شود.» گفت: «تو که به عنوان شاگرد اول، یک کلت و 100 فشنگ داری، من هم کاری می کنم که همان روز نگهبان باشم.» خلاصه هم قسم شدیم که شاه را ترور کنیم. قرار بر این شد که وقتی شاه از درب جبهه به سمت میدان صبحگاه می رود، هر دو همزمان به او تیراندازی کنیم. روز موعود فرا رسید. هر دو غسل شهادت کردیم و منتظر آمدن شاه شدیم. اما در آن روز شاه برخلاف همیشه از درب جبهه وارد نشد و نتیجتا تصمیم ما عملی نشد.



تاريخ : شنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۷ | 21:45 | نویسنده : محاول |